گذشته را به شیرینی حس میکنم.از تنهایی خودم دور میشوم.خیلی دور...
از اینکه همینجا باشم بیمی ندارم.من در جاهای بهتری قدم خواهم گذاشت شاید!
ناگهان صدایی هولناک یا سکوتی مرگبار مرا از وهم خارج می کند. حصار را به یاد می آورم و درهای
بسته را و دیوار هایی که به سقف چسبیده اند و روزنه ای نیست... کسی مرا بیرون بکشد از این
محکومیت. کسی مرا پاک کند ذهن مرا بیدار کند...کسی تبرئه ام کند از این اسارت پشت دیوار...
چشمها مرا می پاید. دستها در فاصله ها گم شده اند. صدایی می خواند...به خودم می آیم.هیچ چیز از
درس نفهمیده ام! زنگ خورده و من همچنان فکر میکنم که آیا منتظر آمدن کسی باشم یا خودم بروم.
یا بنشینم و درسی را که نفهمیدم بخوانم...نمی دانم!
پ.ن: خیلی تنهام!
کسی می خواهم که یاری ام کند
رنج ها و پشیمانی هایم بد جور بوی فراموشی به خود گرفته اند
می ترسم..با خود تضاد دارم!
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است...
و هر فریاد در زنجیر
یک کابوس در تکرار
همچو گلی که می داند خواهد مرد...
وقتی تو نیستی
بغض من در فریادهای تو پنهان می ماند
و فصل ها در هراس ام گم می شوند
بی تو برگ ها در بهارمی ریزند
و آسمان مرز شب و روز را مبهم می داند
وقتی تو نیستی
آزادی تبعید می شود
عدالت محکوم می شود
و تاریخ به صراحت عشق را نمایان می کند...
دیگر نمی توانی پیله های دلم را به جرم تولد از بین ببری
و ترانه ها را به جرم رهایی مصلوب کنی
وقتی که خداوند در چشمان تو حکم می کند...
چه دردناک ست که سینه ات
پر از جریان آفرینش باشد
و دستهایت از خواهش تعظیم بسوزد
وقبله ای نباشد که تو را هدایت کند
چقدر دردناک است وقتی
به سایه رسیدی
دلت هوای آفتاب کند
و دست هایت هوای تکه ای آغوش...
ن.ن
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
(فریدون مشیری)
تا ابد محکوم به تاریکی اند....
پر از خالی ام!
