تبليغاتX
پیچ آخر

کلاس...

 
 
گاهی پر می کشم و از اینجا دور می شوم.شادمانی را به یاد می آورم.می خندم.

گذشته را به شیرینی حس میکنم.از تنهایی خودم دور میشوم.خیلی دور...

از اینکه همینجا باشم بیمی ندارم.من در جاهای بهتری قدم خواهم گذاشت شاید!

ناگهان صدایی هولناک یا سکوتی مرگبار مرا از وهم خارج می کند. حصار را به یاد می آورم و درهای

بسته را و دیوار هایی که به سقف چسبیده اند و روزنه ای نیست... کسی مرا بیرون بکشد از این

محکومیت. کسی مرا پاک کند ذهن مرا بیدار کند...کسی تبرئه ام کند از این اسارت پشت دیوار...

چشمها مرا می پاید. دستها در فاصله ها گم شده اند. صدایی می خواند...به خودم می آیم.هیچ چیز از

درس نفهمیده ام! زنگ خورده و من همچنان فکر میکنم که آیا منتظر آمدن کسی باشم یا خودم بروم.

یا بنشینم و درسی را که نفهمیدم بخوانم...نمی دانم!

پ.ن: خیلی تنهام! 



شنبه شانزدهم آبان 1388 |
هوا سرد شده. بوی پاییزم که میاد! کتاب دفترامم گرفتم! اااااه چقدر بده! بدتر از همه اینکه دیگه باید واقعا درس بخونیم! واقعا!

جمعه بیست و هفتم شهریور 1388 |

تضاد

 
 
با خود تضاد دارم! درحدی که نمی دانم چه می خواهم دیگر..
کسی می خواهم که یاری ام کند
رنج ها و پشیمانی هایم بد جور بوی فراموشی به خود گرفته اند
می ترسم..با خود تضاد دارم!

 



دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 |

مرز

 
 
مرز در عقل و جنون باریک است

                             کفر و ایمان چه به هم نزدیک است...



سه شنبه سوم شهریور 1388 |

انسان

 
 
انسال خلق شد تا به سرنوشت خود خیانت کند!!

دوشنبه دوم شهریور 1388 |
پای آرزو در بند
و هر فریاد در زنجیر
یک کابوس در تکرار
همچو گلی که می داند خواهد مرد...
وقتی تو نیستی
بغض من در فریادهای تو پنهان می ماند
و فصل ها در هراس ام گم می شوند
بی تو برگ ها در بهارمی ریزند
و آسمان مرز شب و روز را مبهم می داند
وقتی تو نیستی
آزادی تبعید می شود
عدالت محکوم می شود
و تاریخ به صراحت عشق را نمایان می کند...
دیگر نمی توانی پیله های دلم را به جرم تولد از بین ببری
و ترانه ها را به جرم رهایی مصلوب کنی
وقتی که خداوند در چشمان تو حکم می کند...
چه دردناک ست که سینه ات
پر از جریان آفرینش باشد
و دستهایت از خواهش تعظیم بسوزد
وقبله ای نباشد که تو را هدایت کند
چقدر دردناک است وقتی
به سایه رسیدی
دلت هوای آفتاب کند
و دست هایت هوای تکه ای آغوش...

ن.ن




پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 |
در اتاق نشسته ام و مسئله حل می کنم. صدای دعوای همسایه پایینی بابچه هایش می آید. روی مسئله تمرکز می کنم اما چیزی به ذهنم نمی رسد... به گذشته فکر می کنم. صدای دعوای پایینی ها اعصاب می زند. حال مسئله ندارم. فکر ها بر سرم هجوم می آورند. خدایا چطوری قرار استدر این گرما روزه بگیرم؟...

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 |

...

 
 
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

            آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

                                                                           (فریدون مشیری)



دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388 |
آنان که بی دوست خوش اند

تا ابد محکوم به تاریکی اند....



یکشنبه یازدهم مرداد 1388 |

پر از...

 
 
احمقانه باشد شاید اما...

پر از خالی ام!



یکشنبه یازدهم مرداد 1388 |